ناشکر

امیر امیر امیر · 25 شهریور · خواندن 1 دقیقه

امروز تیم بیلدینگ داشتیم. بعد کار با بچه ها رفتیم یه کافه.مدیر تیم یه حرفایی زد مشکوک. فک کنم موندنی نیست.امیدوارم اینجوری نشه البته.مدیر خیلی خوبیه خدایی.

دیر و خسته و له که رسیدم خونه، فاطمه جلوی در منتظرم نشسته بود.

نمی دونم چه رازی که دقیقا هر وقت من خسته و دیر برمی‌گردم این بچه ام هوس می کنه فقط با من پازل درست کنه.

یکی دوبار که اینجوری شد وقتی دیدن چقد له و لورده ام و دلشون سوخت، به هزار کلک سعی کردن سرگرمش کنن که بی خیالم شه ولی بدتر صدای بهونه گیری و گریه اش مغز همه رو پیاده کرد.

دیگه تجربه شده برام هر قدرم خسته باشم به نفع همه ست واسه این آبجی کوچیکه یه کم وقت بذارم.

+آخر بازی بغلم کرد بوسم کرد و با یه لبخند ناز گفت:«داداشی هیشکی رو اندازه تو دوست ندارم.تو هم منو دوست داری؟» همیشه اینو می پرسه چون می دونه بعدش نمی تونم اونقد بوسش نکنم که صدای خنده اش تا سر کوچه بره:))))

++میشه بعد از این حرکت خستگی تو تن آدم بمونه؟

+++ چقد ناشکری تو پسر.