نسل Z

امیر امیر امیر · 28 شهریور 21:48 · خواندن 2 دقیقه

امروز یه ساعت دیرتر از شرکت زدم بیرون اونقد ترافیک بود سرشام رسیدم‌.

همه بودن جز طاها.

هر وقت یکی غایب یعنی یه چیزی شده.

وقتی پرسیدم، فریبا خانم گفت میخواد با آرش و فرزاد(پسر خاله و داییش)بره شمال!!! 

برام جالبه همچین درخواستی رو اصلا میاد مطرح می کنه!!! تازه «نه» که می شنوه بعدش قهرم میکنه!

 آخر شبم اومده اتاقم میگه: داداش می تونی چند روز مرخصی بگیری با فرزاد اینا بریم شمال؟فقط سه روز.تو بیای عمو قبول می کنه.

انگار مشکل فقط سه روز مرخصی منه!البته که توهماتشو داشت به زبون میورد.عمرا بابا همچین چیزی گفته باشه.

فقط گفتم:نه داداش ماه پیشم زیاد مرخصی گرفتم دیگه نمی‌تونم.

هی خواهش التماس که حالا بگو شاید قبول کردن!!!! 

دیگه عصبی شدم نزدیک بود به روش بیارم با اینکه می دونه من حاضر نیستم با فرزاد تا سر کوچه ام برم چه برسه به شمال، چرا باز خودشو زده به اون را و اصرار می کنه!!ولی جلوی خودمو گرفتم چون اینو می گفتم باز یه بحث بی پایان و مسخره درباره فضیلت های فرزاد شروع می‌شد.با بابا که خیلی جرات بحث نداره.مخ منو ولی پیاده می کنه سر دفاع از اون.

دیگه فقط گفتم: اصلا امکان نداره قبول کنن.تو همین سه روز قرار نسخه بدیم.بقیه مرخصی ها هم لغو شده!

خلاصه که پشتکار و امیدش تو رسیدن به خواسته های غیرممکن واقعا ستودنی و البته رو مخ!!! یعنی کلا این نسل واسه رسیدن به خواسته های معقول و نامعقولشون خیلی «کم نیارن»

والا ما هنوز «نه» نشنیده ،از لحن بزرگترمون می فهمیدیم نظرشون منفیه، یه عذرخواهی هم می کردیم چیزی که نظرشون نبوده رو اصلا مطرح کردیم.

ولی اینا....

خداوکیلی انصاف نیست من و اینا رو تو یه طبقه بندی نسلی قرار دادن.قطعا یه اشتباهی شده.

+ لازم شد بگم فرزاد همون عنصر نامطلوبیه که به عرفانم رانندگی یاد داده:/

++ البته که قطعا نامطلوب بودنش صرفاً سر ماجرای رانندگی نیست.