زبون نفهم
· 27 شهریور 20:40 · خواندن 1 دقیقه امروز عرفان و طاها رو بردم استخر.
بابا میخواست دخترارو ببره کیف مدرسه بخرن.
رفتم پایین دیدم سوئیچم آویزون نیست!
رفتم پارکینگ دیدم ماشینمم نیست!!
رفتم تو کوچه دیدم پسر ابله پشت فرمون نشسته.
منو دید در و بازکرد بدون اینکه پیاده شه گفت:« داداش من بشینم؟!!!»
راستش احساس می کنم یه رشته تو مغز عرفان هست که بر اثر یه حادثه یه شکاف مویرگی برداشته و وقتی بعضی وقتا اون شکاف مویرگی از هم باز میشه،باعث میشه مغزش دیگه درست کار نکنه و تبدیل به یه بچه ابله نفهم شه چون عموماً عاقل و فهیم و باهوش،فقط گاهی اینجوری میشه.
رفتم سمت ماشین، خودش پیاده شد فرار کرد.
میگم:« روانی بابا خونه ستا!!! از پنجره میدیدت چی؟!»
میگه:«داداش سخت نگیر۲۸۳ روز دیگه ۱۸ سالم میشه»
خدایی این جواب یه بچه باشعور یا بیشعور؟!!!
بعد هر چی ام میگم آخه زبون نفهم، بابا تو رو پشت فرمون ببینه اول پدر منو در میاره، باز عین خیالش نیست.
فقط خدا...هرجور صلاح می دونه با کسی که به این «گاهی تهی مغز» رانندگی یاد داد برخورد کنه!
+ خدا قوت به همه جانفدایان ایران
#رزمایش_جانفدایان_ایران