ما هفت نفر
· 25 شهریور ·
· 25 شهریور ·
· 2 ساعت پیش · تو محل کارم چند تا همکار خانم هستن که گاهی دور هم جمع میشن و یه گپ و گفتی با هم دارن.
البته که من معمولا هدفون رو گوشمه و صدایی نمی شنوم ولی امروز تصادفا هدفون نداشتم و ناخودآگاه حرفاشونو میشنیدم.
یکیشون یه حرف خیلی ناجوری درباره مادرشوهرش زد و همین باعث شد موضوع بحث کلا کشیده شه به مادر شوهرها و یهو انگار یه رقابتی بین متاهل های اون جمع در گرفت که هر کی ثابت می کرد مادر شوهرش از همه مزخرف تره برنده میشد!!!
از اون موقع ذهنم درگیر شده که یعنی همه عروس ها نگاه و حسشون به مادرشوهراشون اینجوریه؟ و اگه آره، باگ این رابطه چیه دقیقاً؟!!
بعد همش فکر می کنم یعنی مامانمم قبلا همچین حسی نسبت به مادر بزرگم داشته؟ یا مثلاً فریبا خانم؟
یا زن عمو کیارش بین دوستاش درباره مادربزرگم اینجوری حرف میزنه؟!!!
ولی نه!!نمی تونم قبول کنم نگاهشون این باشه!!!!باورم نمیشه!!
بابا: خب چه خبر از مدرسه؟!!
عرفان: آقای امینی ماشین شو عوض کرده، فونیکس گرفته.
طاها : ماشین مدیر نبود که، ماشین معلم ریاضی ما بود.
عرفان: نه ماشین مدیر بود.
طاها: بابا خودم دیدم سوار شد.
عرفان: چه رنگی بود؟
طاها: سفید.
عرفان: خب اون یکی دیگه ست. مال آقای امینی مشکیه.
طاها: آها اونو ندیدم.
بابا: خب دیگه چه خبر؟!
اون دوتا: هیچی
زهرا: معلم علوم پارسال مون ازدواج کرده.عکسای عروسیشو به بعضیا نشون داد.گفت وقت شه به ما هم نشون میده بعداً.وای یه گربه جدیدم تو حیاط زندگی میکنه اسمشو گذاشتیم«دم بریده» حیوونی سر دمش قطع شده.
این بود اخبار سه تفنگدار از مدرسه:/
· 31 شهریور 22:32 · موقعیت:
آخرای شام
سوال:
فردا اول مهر، چه حسی داری؟!
عرفان شاگرد اول کلاس و مدرسه(پایه دوازدهم):
داداش سر شامیما!!! اشتهامونو کور نکن!!
طاها شاگرد متوسط کلاس و مدرسه (پایه دهم):
چون چهارشنبه ست فک کنم یه جوری طاقت میارم.
زهرا شاگرد اول تا سوم کلاس و مدرسه(پایه نهم):
وای خیلی ذوق دارم داداش،خیلییییی.
فاطمه دانش آموز جدید خونه که هنوز رتبه ای براش ثبت نشده (اگه به پیش دبستانی ها هم بگن دانش آموز):
منم خوشحالللم.خیلی مدرسه دوست دارم داداش.
طاها:
مگه تا حالا رفتی که میگی دوست دارم؟
فاطمه:
خب دوست دارم برم دیگه؟
طاها:
پس اول برو بعد بگو دوست دارم.
بابا:
چقدر من به پسرای عاشق کسب علمم افتخار می کنم:))
+قبل از اینکه قضاوتی درباره زهرا بشه بگم که هر سال تاریخ انقضا جواب خواهرم به این سوال نهایتاً یک هفته ستD:
++بعد از شام بردمشون دور دور دیشبو از دلشون در آوردم.البته جون خودم... طاها با جمله «اگه دیشب اومده بودیم مجبور نبودیم اینقدر زود برگردیم» یه جورایی انگار گفت جبرانت به درد عمه ات میخوره!!!:)) اگه عمه داشتیم دعواش می کردم:/
+++ بابا هم چقد ازم تشکر کرد که با وجود خستگی باز به فکرشونم و واسشون وقت میذارم.
عذاب وجدان گرفتم:/
· 30 شهریور 23:31 · امروز بعد از قرنی بعد شرکت با چندتا از بچه ها رفتیم ورزش. بدمینتون و والیبال و .... انصافاً چسبید. فکر می کردم بعد از کار له میشم ولی حس می کنم برعکس انرژی از دست رفتم بازیابی شد.
خدایی اشتباه کردم باشگاه رو ترک کردم.
البته چون به خاطر کار شرکت خیلی وقتا میشد که نتونم سر وقت برسم بی خیالش شدم. ولی همین ورزش تو پارکم جوابه واقعا. اینو دیگه سعی می کنم بی خیال نشم.قرار شد هر وقت فرصت شه بریم ان شاالله.
به عنوان گودبای پارتی تابستون مجوز گرفتن تا نماز صبح بیدار بمونن و هرکاری خواستن بکنن.
بعد فکر می کنید نتیجه این مجوز چی شده؟!!
سه تایی اومدن اتاقم میگن بابا اینا خوابیدن بریم دور دور؟ :|
فقط نگاشون کردم بلکه از رو برن، برگشته میگه خب بابا خودش گفت هر کاری خواستین!!
از جام پاشدم از اتاق برم بیرون، زهرا دستمو چسبید گفت ببخشید ببخشید شوخی کردیم داداش.
فکر کرد دارم میرم لوشون بدم:)
گفتم نترس یه دقیقه الان میام.
رفتم پایین از جاکلیدی سوییچ ماشینمو ورداشتم آوردم گذاشتم تو کمد درشو قفل کردم کلیدشم گذاشتم زیر بالشم.
یه جوری به عرفان برخورد انگار بهش فحش دادم.شاکی گفت داداش چرا اینجوری می کنی یه کلمه بگو نه!! من کی تنهایی ماشین ورداشتم رفتم جایی که اینجوری می کنی؟!!!
گفتم آخه امشب مجوز گرفتی هررررکاری کنی دیگه!!!
قهر کرد رفت اون دوتام دنبالش رفتن بیرون.
واقعا نمیخواستم باهاشون بد برخورد کنم. بعدش پشیمون شدم همون نه ساده رو نگفتم و فقط ردشون نکردم.
ولی آخه خدایی آدم و با درخواست ها و استدلالای مسخره اشون دیوونه می کنن دیگه!!!
واقعا بچه های خوبی ان ولی از دیوونه بازیای گاه و بیگاهشون می ترسم.
· 29 شهریور 21:24 · دیشب ساعت ۲/۵ صبح پاشدم برم آب بخورم دیدم یه نوری انگار از هال میاد.
رفتم دیدم سه تایی نشستن پای پلی استیشن.
سعی کردم درکشون کنم، روزهای پایانی تابستونه و قرار به زودی با عزیز دلشون وداع کنن بنابراین خواستم تو سکوت برگردم بالا ولی....
متاسفانه سعی ام نتیجه نداد و رفتم چراغ و روشن کردم:)
سه تایی جوری از مبل پریدن پایین، برگشتن سمتم که یکیشون نزدیک بود با مغز بره وسط میز.
بعدم شاکی...
عرفان: أأأه داداااااش
طاها: به جوووون خودم سکته کردم.خیلی نامردی داداش.
زهرا: خیلی بدجنسی داداش خیلی
واقعا قدرنشناس و ناسپاسن.
حداقل توقع یه تشکر خشک و خالی رو داشتم که رایگان براشون مانور اجرا کردم، حالا یکی از همین شبای باقی مونده که این صحنه با بابا تکرار شه حداقل دیگه سکته نمی کنن، نهایتاً سکته ناقص میزنن.
بعد جای تشکر همچین ادبیاتی نصیبم شد.
شرم بر سه تفنگدار
· 28 شهریور 21:48 · امروز یه ساعت دیرتر از شرکت زدم بیرون اونقد ترافیک بود سرشام رسیدم.
همه بودن جز طاها.
هر وقت یکی غایب یعنی یه چیزی شده.
وقتی پرسیدم، فریبا خانم گفت میخواد با آرش و فرزاد(پسر خاله و داییش)بره شمال!!!
برام جالبه همچین درخواستی رو اصلا میاد مطرح می کنه!!! تازه «نه» که می شنوه بعدش قهرم میکنه!
آخر شبم اومده اتاقم میگه: داداش می تونی چند روز مرخصی بگیری با فرزاد اینا بریم شمال؟فقط سه روز.تو بیای عمو قبول می کنه.
انگار مشکل فقط سه روز مرخصی منه!البته که توهماتشو داشت به زبون میورد.عمرا بابا همچین چیزی گفته باشه.
فقط گفتم:نه داداش ماه پیشم زیاد مرخصی گرفتم دیگه نمیتونم.
هی خواهش التماس که حالا بگو شاید قبول کردن!!!!
دیگه عصبی شدم نزدیک بود به روش بیارم با اینکه می دونه من حاضر نیستم با فرزاد تا سر کوچه ام برم چه برسه به شمال، چرا باز خودشو زده به اون را و اصرار می کنه!!ولی جلوی خودمو گرفتم چون اینو می گفتم باز یه بحث بی پایان و مسخره درباره فضیلت های فرزاد شروع میشد.با بابا که خیلی جرات بحث نداره.مخ منو ولی پیاده می کنه سر دفاع از اون.
دیگه فقط گفتم: اصلا امکان نداره قبول کنن.تو همین سه روز قرار نسخه بدیم.بقیه مرخصی ها هم لغو شده!
خلاصه که پشتکار و امیدش تو رسیدن به خواسته های غیرممکن واقعا ستودنی و البته رو مخ!!! یعنی کلا این نسل واسه رسیدن به خواسته های معقول و نامعقولشون خیلی «کم نیارن»
والا ما هنوز «نه» نشنیده ،از لحن بزرگترمون می فهمیدیم نظرشون منفیه، یه عذرخواهی هم می کردیم چیزی که نظرشون نبوده رو اصلا مطرح کردیم.
ولی اینا....
خداوکیلی انصاف نیست من و اینا رو تو یه طبقه بندی نسلی قرار دادن.قطعا یه اشتباهی شده.
+ لازم شد بگم فرزاد همون عنصر نامطلوبیه که به عرفانم رانندگی یاد داده:/
++ البته که قطعا نامطلوب بودنش صرفاً سر ماجرای رانندگی نیست.
· 27 شهریور 20:40 · امروز عرفان و طاها رو بردم استخر.
بابا میخواست دخترارو ببره کیف مدرسه بخرن.
رفتم پایین دیدم سوئیچم آویزون نیست!
رفتم پارکینگ دیدم ماشینمم نیست!!
رفتم تو کوچه دیدم پسر ابله پشت فرمون نشسته.
منو دید در و بازکرد بدون اینکه پیاده شه گفت:« داداش من بشینم؟!!!»
راستش احساس می کنم یه رشته تو مغز عرفان هست که بر اثر یه حادثه یه شکاف مویرگی برداشته و وقتی بعضی وقتا اون شکاف مویرگی از هم باز میشه،باعث میشه مغزش دیگه درست کار نکنه و تبدیل به یه بچه ابله نفهم شه چون عموماً عاقل و فهیم و باهوش،فقط گاهی اینجوری میشه.
رفتم سمت ماشین، خودش پیاده شد فرار کرد.
میگم:« روانی بابا خونه ستا!!! از پنجره میدیدت چی؟!»
میگه:«داداش سخت نگیر۲۸۳ روز دیگه ۱۸ سالم میشه»
خدایی این جواب یه بچه باشعور یا بیشعور؟!!!
بعد هر چی ام میگم آخه زبون نفهم، بابا تو رو پشت فرمون ببینه اول پدر منو در میاره، باز عین خیالش نیست.
فقط خدا...هرجور صلاح می دونه با کسی که به این «گاهی تهی مغز» رانندگی یاد داد برخورد کنه!
+ خدا قوت به همه جانفدایان ایران
#رزمایش_جانفدایان_ایران
· 26 شهریور 20:57 · تو ماشین باید حتما بازی حدس حیوون بازی کنیم.
بعد اینجوریه که وقتی فاطمه انتخاب می کنه، بیشتر سوالایی که میپرسیم تا حدس بزنیم رو در جواب میگه نمیدونم...
گیاه خواره؟
آره
مو داره؟
نمی دونم
پر داره؟
شاید....نه نمیدونم...نه نداره!!!!
چهارپاست؟
نمی دونم
.
.
.
دیگه سوالای بی جواب که زیاد میشه بابا تهش می پرسه می تونی صداشو در بیاری؟اونم در میاره و سریع می فهمیم ولی ایندفعه با افتخار ابرو انداخت بالا گفت صدا نداره.
چند ثانیه سکوت که شد فکر کرد ایندفعه دیگه برنده شده و شکستمون داده، داد زد هوراااااا...
که زهرا یهو جواب و گفت.
در واقع یه جورایی همزمان اتفاق افتاد وگرنه مطمئنم زهرا ذوقشو میدید جواب و نمی گفت.
بد خورد تو ذوقش بغضش گرفت بچه.
در حالی که فاطمه تقریباً همیشه این بازی رو میبازه.ولی هیچوقت ناراحت نمیشه. از خود بازی لذت می بره و برد و باخت براش ملاک نیست.ولی امروز...
خواستم بگم امان از روزی که بازی برده رو ببازی...
· 25 شهریور · امروز تیم بیلدینگ داشتیم. بعد کار با بچه ها رفتیم یه کافه.مدیر تیم یه حرفایی زد مشکوک. فک کنم موندنی نیست.امیدوارم اینجوری نشه البته.مدیر خیلی خوبیه خدایی.
دیر و خسته و له که رسیدم خونه، فاطمه جلوی در منتظرم نشسته بود.
نمی دونم چه رازی که دقیقا هر وقت من خسته و دیر برمیگردم این بچه ام هوس می کنه فقط با من پازل درست کنه.
یکی دوبار که اینجوری شد وقتی دیدن چقد له و لورده ام و دلشون سوخت، به هزار کلک سعی کردن سرگرمش کنن که بی خیالم شه ولی بدتر صدای بهونه گیری و گریه اش مغز همه رو پیاده کرد.
دیگه تجربه شده برام هر قدرم خسته باشم به نفع همه ست واسه این آبجی کوچیکه یه کم وقت بذارم.
+آخر بازی بغلم کرد بوسم کرد و با یه لبخند ناز گفت:«داداشی هیشکی رو اندازه تو دوست ندارم.تو هم منو دوست داری؟» همیشه اینو می پرسه چون می دونه بعدش نمی تونم اونقد بوسش نکنم که صدای خنده اش تا سر کوچه بره:))))
++میشه بعد از این حرکت خستگی تو تن آدم بمونه؟
+++ چقد ناشکری تو پسر.