ما هفت نفر

ما هفت نفر

ما همون شش نفریم به علاوه یه فاطمه خانم کوچولو:)

گود بای پارتی

امیر امیر امیر · 30 شهریور 23:31 ·

امروز بعد از قرنی بعد شرکت با چندتا از بچه ها رفتیم ورزش. بدمینتون و والیبال و .... انصافاً چسبید‌. فکر می کردم بعد از کار له میشم ولی حس می کنم برعکس انرژی از دست رفتم بازیابی شد.

خدایی اشتباه کردم باشگاه رو ترک کردم. 

البته چون به خاطر کار شرکت خیلی وقتا میشد که نتونم سر وقت برسم بی خیالش شدم. ولی همین ورزش تو پارکم جوابه واقعا. اینو دیگه سعی می کنم بی خیال نشم.قرار شد هر وقت فرصت شه بریم ان شاالله.

 

به عنوان گودبای پارتی تابستون مجوز گرفتن تا نماز صبح بیدار بمونن و هرکاری خواستن بکنن.

بعد فکر می کنید نتیجه این مجوز چی شده؟!! 

سه تایی اومدن اتاقم میگن بابا اینا خوابیدن بریم دور دور؟ :| 

 فقط نگاشون کردم بلکه از رو برن، برگشته میگه خب بابا خودش گفت هر کاری خواستین!! 

از جام پاشدم از اتاق برم بیرون، زهرا دستمو چسبید گفت ببخشید ببخشید شوخی کردیم داداش.

فکر کرد دارم میرم لوشون بدم:)

گفتم نترس یه دقیقه الان میام.

رفتم پایین از جاکلیدی سوییچ ماشینمو ورداشتم آوردم گذاشتم تو کمد درشو قفل کردم کلیدشم گذاشتم زیر بالشم.

یه جوری به عرفان برخورد انگار بهش فحش دادم.شاکی گفت داداش چرا اینجوری می کنی یه کلمه بگو نه!! من کی تنهایی ماشین ورداشتم رفتم جایی که اینجوری می کنی؟!!! 

گفتم آخه امشب مجوز گرفتی هررررکاری کنی دیگه!!!

قهر کرد رفت اون دوتام دنبالش رفتن بیرون.

واقعا نمی‌خواستم باهاشون بد برخورد کنم. بعدش پشیمون شدم همون نه ساده رو نگفتم و فقط ردشون نکردم.

ولی آخه خدایی آدم و با درخواست ها و استدلالای مسخره اشون دیوونه می کنن دیگه!!!

واقعا بچه های خوبی ان ولی از دیوونه بازیای گاه و بیگاهشون می ترسم.

مانور

امیر امیر امیر · 29 شهریور 21:24 ·

دیشب ساعت ۲/۵ صبح پاشدم برم آب بخورم دیدم یه نوری انگار از هال میاد.

رفتم دیدم سه تایی نشستن پای پلی استیشن.

سعی کردم درکشون کنم، روزهای پایانی تابستونه و قرار به زودی با عزیز دلشون وداع کنن بنابراین خواستم تو سکوت برگردم بالا ولی....

متاسفانه سعی ام نتیجه نداد و رفتم چراغ و روشن کردم:)

سه تایی جوری از مبل پریدن پایین، برگشتن سمتم که یکیشون نزدیک بود با مغز بره وسط میز.

بعدم شاکی...

عرفان: أأأه داداااااش

طاها: به جوووون خودم سکته کردم.خیلی نامردی داداش.

زهرا: خیلی بدجنسی داداش خیلی

 

واقعا قدرنشناس و ناسپاسن.

حداقل توقع یه تشکر خشک و خالی رو داشتم که رایگان براشون مانور اجرا کردم، حالا یکی از همین شبای باقی مونده که این صحنه با بابا تکرار شه حداقل دیگه سکته نمی کنن، نهایتاً سکته ناقص میزنن.

بعد جای تشکر همچین ادبیاتی نصیبم شد.

شرم بر سه تفنگدار

نسل Z

امیر امیر امیر · 28 شهریور 21:48 ·

امروز یه ساعت دیرتر از شرکت زدم بیرون اونقد ترافیک بود سرشام رسیدم‌.

همه بودن جز طاها.

هر وقت یکی غایب یعنی یه چیزی شده.

وقتی پرسیدم، فریبا خانم گفت میخواد با آرش و فرزاد(پسر خاله و داییش)بره شمال!!! 

برام جالبه همچین درخواستی رو اصلا میاد مطرح می کنه!!! تازه «نه» که می شنوه بعدش قهرم میکنه!

 آخر شبم اومده اتاقم میگه: داداش می تونی چند روز مرخصی بگیری با فرزاد اینا بریم شمال؟فقط سه روز.تو بیای عمو قبول می کنه.

انگار مشکل فقط سه روز مرخصی منه!البته که توهماتشو داشت به زبون میورد.عمرا بابا همچین چیزی گفته باشه.

فقط گفتم:نه داداش ماه پیشم زیاد مرخصی گرفتم دیگه نمی‌تونم.

هی خواهش التماس که حالا بگو شاید قبول کردن!!!! 

دیگه عصبی شدم نزدیک بود به روش بیارم با اینکه می دونه من حاضر نیستم با فرزاد تا سر کوچه ام برم چه برسه به شمال، چرا باز خودشو زده به اون را و اصرار می کنه!!ولی جلوی خودمو گرفتم چون اینو می گفتم باز یه بحث بی پایان و مسخره درباره فضیلت های فرزاد شروع می‌شد.با بابا که خیلی جرات بحث نداره.مخ منو ولی پیاده می کنه سر دفاع از اون.

دیگه فقط گفتم: اصلا امکان نداره قبول کنن.تو همین سه روز قرار نسخه بدیم.بقیه مرخصی ها هم لغو شده!

خلاصه که پشتکار و امیدش تو رسیدن به خواسته های غیرممکن واقعا ستودنی و البته رو مخ!!! یعنی کلا این نسل واسه رسیدن به خواسته های معقول و نامعقولشون خیلی «کم نیارن»

والا ما هنوز «نه» نشنیده ،از لحن بزرگترمون می فهمیدیم نظرشون منفیه، یه عذرخواهی هم می کردیم چیزی که نظرشون نبوده رو اصلا مطرح کردیم.

ولی اینا....

خداوکیلی انصاف نیست من و اینا رو تو یه طبقه بندی نسلی قرار دادن.قطعا یه اشتباهی شده.

+ لازم شد بگم فرزاد همون عنصر نامطلوبیه که به عرفانم رانندگی یاد داده:/

++ البته که قطعا نامطلوب بودنش صرفاً سر ماجرای رانندگی نیست.