گود بای پارتی
· 30 شهریور 23:31 · امروز بعد از قرنی بعد شرکت با چندتا از بچه ها رفتیم ورزش. بدمینتون و والیبال و .... انصافاً چسبید. فکر می کردم بعد از کار له میشم ولی حس می کنم برعکس انرژی از دست رفتم بازیابی شد.
خدایی اشتباه کردم باشگاه رو ترک کردم.
البته چون به خاطر کار شرکت خیلی وقتا میشد که نتونم سر وقت برسم بی خیالش شدم. ولی همین ورزش تو پارکم جوابه واقعا. اینو دیگه سعی می کنم بی خیال نشم.قرار شد هر وقت فرصت شه بریم ان شاالله.
به عنوان گودبای پارتی تابستون مجوز گرفتن تا نماز صبح بیدار بمونن و هرکاری خواستن بکنن.
بعد فکر می کنید نتیجه این مجوز چی شده؟!!
سه تایی اومدن اتاقم میگن بابا اینا خوابیدن بریم دور دور؟ :|
فقط نگاشون کردم بلکه از رو برن، برگشته میگه خب بابا خودش گفت هر کاری خواستین!!
از جام پاشدم از اتاق برم بیرون، زهرا دستمو چسبید گفت ببخشید ببخشید شوخی کردیم داداش.
فکر کرد دارم میرم لوشون بدم:)
گفتم نترس یه دقیقه الان میام.
رفتم پایین از جاکلیدی سوییچ ماشینمو ورداشتم آوردم گذاشتم تو کمد درشو قفل کردم کلیدشم گذاشتم زیر بالشم.
یه جوری به عرفان برخورد انگار بهش فحش دادم.شاکی گفت داداش چرا اینجوری می کنی یه کلمه بگو نه!! من کی تنهایی ماشین ورداشتم رفتم جایی که اینجوری می کنی؟!!!
گفتم آخه امشب مجوز گرفتی هررررکاری کنی دیگه!!!
قهر کرد رفت اون دوتام دنبالش رفتن بیرون.
واقعا نمیخواستم باهاشون بد برخورد کنم. بعدش پشیمون شدم همون نه ساده رو نگفتم و فقط ردشون نکردم.
ولی آخه خدایی آدم و با درخواست ها و استدلالای مسخره اشون دیوونه می کنن دیگه!!!
واقعا بچه های خوبی ان ولی از دیوونه بازیای گاه و بیگاهشون می ترسم.