ما هفت نفر

ما هفت نفر

ما همون شش نفریم به علاوه یه فاطمه خانم کوچولو:)

باخت برد

امیر امیر امیر · 26 شهریور 20:57 ·

تو ماشین باید حتما بازی حدس حیوون بازی کنیم.
بعد اینجوریه که وقتی فاطمه انتخاب می کنه، بیشتر سوالایی که می‌پرسیم تا حدس بزنیم رو در جواب میگه نمی‌دونم...
گیاه خواره؟
آره
مو داره؟
نمی دونم
پر داره؟
شاید....نه نمی‌دونم...نه نداره!!!!
چهارپاست؟
نمی دونم

.
.
.
دیگه سوالای بی جواب که زیاد میشه بابا تهش می پرسه می تونی صداشو در بیاری؟اونم در میاره و سریع می فهمیم ولی ایندفعه با افتخار ابرو انداخت بالا گفت صدا نداره.
چند ثانیه سکوت که شد فکر کرد ایندفعه دیگه برنده شده و شکستمون داده، داد زد هوراااااا...
که زهرا یهو جواب و گفت.
در واقع یه جورایی همزمان اتفاق افتاد وگرنه مطمئنم زهرا ذوقشو میدید جواب و نمی گفت.
بد خورد تو ذوقش بغضش گرفت بچه.

در حالی که فاطمه تقریباً همیشه این بازی رو می‌بازه.ولی هیچوقت ناراحت نمیشه. از خود بازی لذت می بره و برد و باخت براش ملاک نیست.ولی امروز...

خواستم بگم امان از روزی که بازی برده رو ببازی...

ناشکر

امیر امیر امیر · 25 شهریور ·

امروز تیم بیلدینگ داشتیم. بعد کار با بچه ها رفتیم یه کافه.مدیر تیم یه حرفایی زد مشکوک. فک کنم موندنی نیست.امیدوارم اینجوری نشه البته.مدیر خیلی خوبیه خدایی.

دیر و خسته و له که رسیدم خونه، فاطمه جلوی در منتظرم نشسته بود.

نمی دونم چه رازی که دقیقا هر وقت من خسته و دیر برمی‌گردم این بچه ام هوس می کنه فقط با من پازل درست کنه.

یکی دوبار که اینجوری شد وقتی دیدن چقد له و لورده ام و دلشون سوخت، به هزار کلک سعی کردن سرگرمش کنن که بی خیالم شه ولی بدتر صدای بهونه گیری و گریه اش مغز همه رو پیاده کرد.

دیگه تجربه شده برام هر قدرم خسته باشم به نفع همه ست واسه این آبجی کوچیکه یه کم وقت بذارم.

+آخر بازی بغلم کرد بوسم کرد و با یه لبخند ناز گفت:«داداشی هیشکی رو اندازه تو دوست ندارم.تو هم منو دوست داری؟» همیشه اینو می پرسه چون می دونه بعدش نمی تونم اونقد بوسش نکنم که صدای خنده اش تا سر کوچه بره:))))

++میشه بعد از این حرکت خستگی تو تن آدم بمونه؟

+++ چقد ناشکری تو پسر.